خلاصه کتاب :
این ماجرا در مسیر شمالغربی رخ داد …
در فندقستانی انبوه بر علفهای خوشبو دراز کشیده بودیم . جایگاه مخابراتچی ها کاملا اشتتار شده بود و آسمان که رنگ آبی آن در اثر هوای گرم و دم کرده بی رنگ می رسید کاملا خالی بود . هوا به قدری داغ بود که انسان تقریبا می توانست صدای ترک خوردن برگها را بشوند . در نزدیکی ما یک لانه ی مورچه قرار داشت و ستوان ژابین هر از گاهی مورچه ای را از گونه اش به زیر می انداخت . او در حالیکه تیغه ای علف را می جوید ، عجله ای در گفت داستان نشان نمی داد .
سرباز آلمانی از اینکه مغزش رو به کار بندازه منع میشه ، دریین فاشیستها به کار انداختن مغز کاریه مضر . او چنین آغاز به سخن کرد و آنگاه ادامه داد : مغز سرباز آلمانی عادت نداره هر چیزی رو با یه نظر درک کنه …





