خلاصه کتاب :
مرد آمریکایی یک فنجان دیگر قهوه به (لیماس ) تعارف کرد و گفت :
بروید بخوابید … اگر بیایید شما را بوسیله تلفن خبر خواهیم کرد .
لیماس که از پنجره به خیابان خلوت نگاه می کرد جوابی نداد ، مرد آمریکایی دوباره گفت : شما که نمی توانید تا ابد در انتظار او باشید . شاید موقع دیگری بیاید . ما طوری ترتیب کارهای را میدهیم که پلیس با آزانس تماس بگیرد . در هر صورت شما می توانید در مدتی کمتر از ۲۰ دقیقه خود را به اینجا برسانید .
لیساس جواب داد ” نخیر . دیگر تقریبا شب شده است ” آخر شما که نمی توانید اینطور انتظار بکشید : او تا بحال ۹ ساعت تاخیر دارد .
اگر شما میخواهید بروید کاملا آزاد هستید . شما واقعا به من خدمت کردید . به کرامر خواهم گفت که در حق …





