شبی بی پایان
خلاصه کتاب :
نیمه شب دوشنبه
اولین کسی که صدا را شنید جکسترا بود . صدا زد ( هواپیما ).
من با ناباوری گفتم ( هواپیما ؟ باز ویسکی خورده ای ! )
جکسترا لبخندی زد و گفت ( باور کنید نه ، دکتر میسون .) هر دومان می داسنتیم که او چیزی قویتر از قهوه نمی خورد . بیایید خودتان گوش کنید .
این آخرین کاری بود که دوست داشتم انجام بدهم . پانزده دقیقه بود در کیسه خوابم دراز کشیده بودم و تازه توانسته بودم کمی گرمش کنم . پاهایم که کاملا یخ زده بودند تازه داشتند جان می گرفتند و فکر بیرون آمدن در دمای زیر صفر پناهگاهمان پشتم را از ترس می لرزاند .
بیشتر بخوانید
|
نظرات و دیدگاهها...
|








