بارون درخت نشین
خلاصه کتاب :
پانزده ژوئن ۱۷۶۷ آخرین روزی بود که برادرم کوزیمولا ورس دوروندو با ما گذراند . این روز را چنان به یاد دارم که انگار دیروز بود . در ناهارخوری خانه مان در اومروزا نشسته بودیم . شاخه های پربرگ بلوط بزرگ باغ از پنجره دیده می شد . نیمروز بود . خانواده ما ، به رسم قدیمی ، همیشه در این ساعت ناهار می خورد . ناهار بعد از ظهر ، شیوه ای که در بارولنگار فرانسه باب کرده بود و همه اشراف آن را پذیرفته بودند ، در خانه ما جایی نداشت . به یاد دارم که باد می وزید و برگها تکان می خورد ، بادی بود که از دریا می آمد .
کوزیمو بشقاب حلزون را به کناری زد و گفت : پیش از این گفته بودم …
|
نظرات و دیدگاهها...
|








